یک پرسش ساده کردهایم ای سرمست
در چنته به جز تیر تو را پاسخ هست؟
صد بار گلوله بر گلویم بزنی
تا حنجرهای هست ندا یم زندهست
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون فقط 80 تومان | 9 DVD |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
یک پرسش ساده کردهایم ای سرمست
در چنته به جز تیر تو را پاسخ هست؟
صد بار گلوله بر گلویم بزنی
تا حنجرهای هست ندا یم زندهست
جهان سال٬ نو میکند. ما سالهاست به کهنهگی نشستهایم.
همه جای دنیا جشن است. اینجا حق عزاداری هم نداریم.
مردمان همه جا با صدای بلند به یکدیگر تبریک میگویند. ما به نجوا خبرهای بد را به گوش هم میرسانیم.
امشب ۲۰۰۹ با خسوف میرود. عید نداریم. جشنی نیست. اما دعا کنیم ۲۰۱۰ با طلوع همیشه جاوید خورشید آزادی و راستی به ایران عزیز بیاید.
زیر پُست دوبیتی وبلاگ گنجشکک اشیمشی بحثی شروع شد که داغ دل مرا تازه کرد.
سال ۷۹ بود. چندسالی میشد که با قلم بازی میکردم و چیزهای موزونی مینوشتم. مثل هرکسی که مینویسد دوست داشتم دیگران نوشتهام را بخوانند و مانند هر جوان دیگری و شاید خیلی بیش از دیگران عاشق شهرت بودم. اما تا آن زمان در برابر وسوسهی شدید حضور در پشت تریبون شبشعر مقاومت کرده بودم. پیش از آن٬ تریبون زیاد دیده بودم. بارها مجری مراسم گوناگون بودم و نیز یکسال تمام مسوولیت برپایی شب شعرها و سایر مراسم فرهنگی جهاد را بر عهده داشتم. با این اوصاف شاید گریزان بودنم از شعرخوانی مضحک مینمود اما دلایلی داشت.
حقیقتش دلیل اولم این بود که از ژستهای هنرمندانه و شاعرانه که در میان همان شاعرکان دانشجو هم کم نبود متنفر بودم و میترسیدم خودم هم دچارش بشوم.
دلیل دیگر این بود که میدانستم میتوانم با لحن صدا و نوع اجرایم مس را طلا جلوه دهم و شنونده را مجاب کنم که شعری عالی میشنود و وادارش نمایم که تحسین و تشویقم نماید و در واقع بدبختم کند و من را سالها در همانجا که بودم نگه دارد. از این نیز هراس داشتم.
اما دریغ! روزی همکلامی دفترم را کاوید و نوشتههایم را دید و فریادی کشید و به قول خودش مرا کشف کرد و بدون اطلاعم نامم را به مجری شب شعر داد و بهانهای به دست نفسم که دیگر اسمت را میخوانند و همه میفهمند حتا اگر آنجا نباشی...
توجیههایم شروع شد که سعی میکنم آنگونه نشوم و در عوض از مزایای همصحبتی با شاعران دیگر بهرهمند شوم و بهتر از این که هستم بشوم و چه و چه...
نمیگویم هیچ بهرهی مثبتی نبردم اما آن کجا و این واماندگی چندین ساله کجا؟
در نقطهی تلاقی پوچیّ و بیکسی
اینجا نشستهام.
بیهوده عقل در پی برهان بودن است
من خالیام ز بود.
بیهوده سیل سفیران دوستی
از چشم
این وزارت امور خارجهام میشود گسیل
تحریم مطلقم.
به نظر شما این کار نیمه تمام است؟
به اینجا که رسیدم دو کشش متضاد یکی برای ادامه کار و دیگری خودداری از زیاده گویی در خود احساس میکردم. راهنماییام کنید لطفا.